باغى در صدا

درد دل....

داشتم با خودم درد و دل میکردم که......

سر از اینجا در آوردم

به تمام شبهای تاریک به تمام روزهای روشن فکر کردم

ماه را دوست دارم در آسمان تاریک شبهایم

اما هیچ گاه تا به حال غروبش را ندیده ام

ندیده ام چون محو تماشای طلوع خورشید بوده ام

تا چشمم به خورشید افتاده لطافت نور مهتاب را که تمام تاریکی شبم را برایم رویایی

میکرد فراموش کردم

فراموش کردم که دارد میرود و مرا با روشنی روزم میگذارد تا باز به تمام آرزوهایم برسم

فراموش کردم که باز هم شبهای دیگری در راهند و باز هم تنها روشنی بخش تاریکی

هایم همان ماه عزیز است

اما................

اما او باز فراموشم نمیکند

دوباره شب میشود

دوباره سر میرسد تنهایی

دوباره لبخند میزند ماه رویایی.......................

به تمام آنهایی فکر کردم که در تنهایی و تاریکی ماه شبهایم شدند و فراموششان کردم

تنها میخواهم بگویم که قلبهای مهربان تک تکتان را میبوسم حتی اگر اکنون دردی بر دلم شده باشید

زیرا اگر آن روزها شما نبودید؛..........

این روزها من نبودم که دردی از شما به سینه داشته باشم

   + ماری ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یا...

نمی دانم...

امشب انگار حال دیگری در دلم است.

امشب شب ..

کاش میدانستم چیست ؛ حسی چیزی درونم زمزمه میکند تمام غم هایم تمام فکر هایم تمام من را میگیرد و ...

سکوتی در آرامش به قلبم هدیه میدهد ...

انگار که جز همین حالا نمی توان به  چیز دیگری فکر کرد؛

مدت ها بود دلتنگ این حال بودم

امشب برایم زیبایی دارد در آغوش تمام چیزهایی که از ترس دیدنشان چشمانم را به هم می فشارم.

امشب

مادر بزرگ میگفت:

((غریب الغربا)) ؛اما واسه من صداش میکرد :(( یا ضامن آهو))

چقدر خوبه اگه باور کنم که اسم ها از آسمان آمده اند و فردا میلاد کسیه که روزی ضامن آهو شد...

حالا ؛خدا؟   حالا که امشب انقدر بم رحم کردی و از اون همه احساس بد نجاتم دادی میشه با عزیزت حرف بزنم؟

نه اینکه فکر کنی از تو نا امیدم ؛نه؛اما .....

یا امام رضا؛یا غریب الغربا؛یا........

                                           یا ضامن آهو......

 

                                                کمتر از آهو که نیستم !میشه ضامنم بشی؟

   + ماری ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بی حس.........

    

    باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد...  

     غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر... 


      باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد...


                                                           

 

                                                           (انسانم آرزوست)

   + ماری ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کجایی؟



من از خودم فراریم...........

   + ماری ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

ترس من.............

سلام..........................خوبی؟

خدا خوبی؟دلتنگم نشدی؟این مدت زیاد دارم بهانه میگیرم از زمین و زمون آره؟

میدونم خودم میفهمم که چقدر غیر قابل تحمل شدم...............

اما......................

تو

بازم غافلگیرم کردی؛ باز کبوتر جلد بوم بندگیت آروم گرفته......

تو آرومم کردی؛درسته هنوزم پرم از بغض اما................

اما الان کنار تمام  بغضام یه چیز دیگه هم دارم ؛

تو رو  . . .

وای که وقتی فکر میکنم دوسم نداری مث دیوونه ها میشم؛وای که میمیرم اگه فک کنم ذره ای برات مهم نیستم...

ولی مرسی

مرسی که توی اینهمه دلگیری یکی مث استاد درس ایستاتیک که هیچ ربطی به ادبیات نداره میاد سر کلاس و واسم داستان زنجیر عشق رو میخونه. . . .

میدونی به چی فکر کردم؟ به پیغامایی که به هر طریقی به گوشم میرسونی که بدونم

به اینکه تو هنوزم می خوای من همون مارالی که بودم باشم...

پر از عشق و احساس؛

برای تمام آدما؛مرسی که گذاشتی احساس کنم اینهمه عشق بی دریغم برات ارزش داشته

که یادم انداختی من چطور زندگی میکردم..............

که بهم گفتی ادامه بدم......

خدا

دوست دارم

بببخش که گاهی خیلی بدم

 

   + ماری ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بارونی انگار نمی باره تو این کویر درد..............

خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.....................خدااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کجایییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

مگه میشه؟

تو هم تو این باغ صدا گم بشی؟

چی؟

صداتو نمیشنوم ؛

چی میگی؟!

آها خودم گم شدم؟

....................................................

........................................................

اینو که میدونم ؛ میدونم مدتهاست که گم شدم

دوسم نداری نه؟

واسه همینه که برا پیدا کردنم نیومدی؟

چرا؟

چرا خدا؟

توکه میدونی چقدر دوست دارم......................

میدونم

میدونم آدم خوبی نیستم..........

اما مگه نه اینکه هرچی تو بگی گوش میکنم؟

چرا بام حرف نمی زنی؟

چرا فقط داری می زنیم؟ها؟خدا؟خدا؛ جون هرکی که برات عزیزه جون هرکی که خوبه بهم بگو.........

خدایاااااااااااااااااااااااااااا

تورو به خودت قسم بهم بگو

اشتباهم چی بوده؟ما کجا خطا کردیم؟

خدا......................

به هرکی دوسش داری قسم بگو.....................

خدااااااااااااااااااااااااااااا.........................................

به خودت قسم که خستم........................

ازین دنیات خستم.....................دلگیرم خدا

پر از بغضم خدا.....................

چقد باید گریه کنم؟

.....................................................................

   + ماری ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

 

سلام

سلام تویی که همه جا و هر لحظه کنارمی

الانم داری میبینیم؟لرزش دستامو روی این دکمه ها حس میکنی؟

صدای تپش قلبمو؟........اون هم میشنوی؟

این بی تابی میبینی از چیه؟

این همه هراس؟ خدایا......................

کاش میشد

کاش اجازه میدادی فراموش کنم این همه زشتی و پلیدی رو

کاش اجازه میدادی.........

دستتو آروم بذار روی گونه هام و حرارتشون رو حس کن.............

ببین که دارم از آتیش این همه زشتی میسوزم

اینارو به کی باید بگم که آروم بگیرم؟

خدا دلم

به خودت قسم که شکست....................

زندگی تلخ ترین خواب من است............

خسته ام

خسته

   + ماری ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

............

فلک به سنگ کینه ها

                       شکسته قامت مرا

                                                مگر چه کرده ام خدایا؟

   + ماری ; ۳:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تو باورت میشه؟

خدای من طاقت فرسودگیم بیش نیست

آمده ام تا تو بسوزانیم

آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانیم

ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانیم

خوب ترین حادثه میدانمت

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانیست که بارانیم

حرف بزن حرف بزن

سالهاست

تشنه ی یک صحبت طولانیم

کجایی؟

کجایی تا تمام خاطراتم رو ازم بگیری؟

این بار کجای قصه ی زندگی من ایستادی؟

چقدر دیگه باید التماس کنم؟

میبینی؟

فکر میکردم طاقتم بیشتر از اینها باشه

اما نبود

خدایا

خدایا

چی شد یهو؟

چه بلایی سرم اومد؟

اینقدر کرخت و بی هدف

اینقدر بی حس و ....................

آرزوهام..........

اونهمه آرزوهای قشنگم کجا رفتن؟

.....................................

..................................................

این منم؟


   + ماری ; ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

 

میبینی؟؟؟

میبینی؟؟؟

این حال منه......................

ببین

ببین

ببین که چه راحت شکستم

ببین که حالا دیگه چه راحت ناتوانی خودم رو پذیرفتم و نشستم این گوشه و از شدت عجز اشک میریزم

میبینی؟

بالاخره کم آوردم

نمیدونم

نمیدونم

نمیدونم که باید باور کنم یا نه؟

باور کنم؟

باور کنم که دنیا منو شکست داد؟

شکست داد؟

به همین راحتی؟

و تو فقط تماشا کردی؟

.......................................

؟؟.................

رویاهام چی؟

پس اونا چی میشن؟

خدا؟

تو کجای این قصه بودی؟

چرا؟

خدا چرا؟

چرا گذاشتی؟

به همین سادگی؟

خدایا؟

تنهام گذاشتی؟

یعنی باید باور کنم؟

یعنی چی؟آخه مگه ممکنه؟
این منم؟

آخه چرا؟

چطور دلت میاد؟

ندیدی توی اون همه طوفان چطور خودمو نگه داشتم؟

تو که خودت هوامو داشتی؟

آخه چطور باور کنم؟

چطور باور کنم گذاشتی بشکنم؟

چرااااااااااااااااااااااااااا؟

خدا؟

من؟!!! من با اون همه امید و آرزو....................

چرا ؟چرا؟

چرا تمام اون آرزوهامو گرفتی و فقط یه آرزو بهم دادی؟

حالا آرزو میکنم ای کاش............

ای کاش

ای کاش نباشم............

همین.........................

 

 

 

 

 

   + ماری ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کودکی ها

به خانه میرفت

با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود

چیزی دزدیدی؟

مادرش پرسید

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت

و برادرش کیفش را زیر و رو کرد

به دنبال آن چیز که

در دل پنهان کرده بود...........

تنها مادر بزرگش دید

گل سرخی را در دست فشرده ی کتاب هندسه اش

و.................

خندید

   + ماری ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دوستت دارم.تمام عمر

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو نگو رویای دور از دسترس خوش نیست باور ندارم

گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل....

دریاست........

تاب و توانش بیش از ایناس

.................................................

دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد ........... باشد

خدا جونم.........دلتنگتم..........منو دریاب............

تنهام نذار.......

هیچ وقت

هیچ وقت

   + ماری ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دوباره

آها یادم اومد بلا خره حرف دلم رو پیدا کردم که بت بگم.....................

 

می خوام بگم:

تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد                       حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

   + ماری ; ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

میبینی؟................................

بعد از اینهمه وقت بازم حرفی برای زدن ندارم.......................

اینهمه سکوت واسه چیه؟!!!!!!!!...........

   + ماری ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

کمی با من مدارا کن کمی با من مدارا کن که خود را با تو بشناسم من

گم را تو پیدا کن..........

دیشب وقتی داشتم تو خیابونای شاهچراغ بین دسته های عزاداری ا

مام حسین راه میرفتم یادم افتاده بود به دو سال پیش وقتی که شب

عاشورا با صورت خیس از اشک و چشمایی که دیگه جایی رو نمیدید

همینطوری راه افتاده بودم و از دسته ها فیلم میگرفتم واسه عزیزی که

مریض بود و نمیتونست بیاد بیرون و خودش ببینه.........

اشک میریختم و دعا میکردم که بهم رحم کنی و اونو دوباره بهمون

ببخشی.....

یادمه که چقدر التماس کردم. یادته؟؟.......

واسه زندگیمون دعا کردم که اون موقع تو شدیدترین لحظه های بحرانش

بود.

یادته؟

یادته؟ التماس کردم و بهت گفتم بذار مامان واسه یه بارم که شده تو

زندگیش طعم خوشبختی رو بچشه. گفتم...........

آه ه ه ...........

خیلی چیزا گفتم. یادته؟

خیلی چیزا گفتم.خیلی چیزا.....

دیشب داشتم به این فکر میکردم که هیچ کدوم از اون چیزایی که ازت

خواسته بودم و بخاطرش التماس و زاری کرده بودم 

رونداشتمشون.........

عزیزمو بردی....

زندگیمون...........

.................................................

الان هیچ چیز شبیه نبود به چیزایی که من خواسته بودم..

اما..

اما تو دلم هیچ گله و شکایتی نداشتم...

درسته که هیچ کدوم از اون اتفاقا نیفتاد و من به هیچ کدوم از آرزوهام

نرسیدم اما

مطمئنم که اون دعا آخریم مستجاب شد...

یادته؟

یادته؟آخر تمام حرفام چی ازت خواسته بودم؟

خواستم که هممون عاقبت به خیر شیم و همیشه شریف و عزیز

زندگی کنیم.

مطمئنم که این یکی رو مستجاب کردی.

میدونم که تو بهتر از من صلاحمو میدونی واسه همینم آخر تمام دعاهام

بهت میگم ا

ونی رو بهم بده که به صلاحمه .یاد گرفتم که دیگه چیزی رو به زور ازت

نخوام.

فقط مثل همیشه میخوام بهت بگم اگه قراره هر اتفاقی برام بیفته اگه

قراره هر چیزیو از دست بدم قبل از همه چیز محتاج آغوش تو هستم.

 

اغوشی که همیشه ی عمرم تنها پناهم بوده .همیشه....

و حالا با اتفاقایی که این چند روزه برام افتاده مطمئن شدم که جز

خودت هیچ دلخوشی تو دنیا واسه من وجود نداره و این حماقته که

بخوام فکر کنم تو منو برای دلبستگی آفریدی.

حالا دیگه اینو با تمام وجود درک کردم که همیشه فقط خودمم و خودت

و................بس

                                         دوست دارم

 

   + ماری ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

 

 

نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را

                                                            که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

 

دلم تنگهناراحت

   + ماری ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

باران

امروز آسمون بلاخره بقضش ترکید وتا میتونست بارید...

من..

نمیدونستم هنوز انقد دوسم داری...

برای اینکه بدونی چقدر این هدیه واسم عزیزه با همون حالم رفتم و زیرش وایسادم و

سرمو گرفتم رو به آسمون اونم صورتم رو غرق در بوسه کرد...

چقدر زیبا بود لحظه ی عجیبی بود...

لحظه ای که رو صورتم جل جل بارون بود و تو گوشم صدای نوحه ی محرم...

دیدن اون آدمایی که به حرمت عزیزشون زیر اون بارون عاشقانه عزاداری میکردن...

خیلی دوست دارم دیدن این صحنه هایی رو که مردا با تمام استقامتشون با دستای

قوی محکم به سینه میزنن واعتنایی ندارن به چیزایی که میخواد مانعشون شه ...

امشب فهمیدم هنوزم اون گوشه های دلت یه جای قشنگ واسم نگه داشتی..

باورم نمیشد...

همیشه فکر میکردم اونی که عاشقه منم و اونی که اهمیت نمیده تو...

اما این روزا و مخصوصا امشب حسابی شرمندم کردی و نشونم دادی که چطور حتی تو

تمام لظه هایی که بی اعتنایی میکردم به تمام چیزایی که ازم خواسته بودی بازم همه

جوره هوامو داشتی..

 

اما یه چیزیو می خوام بگم.. میدونم که میدونی اما میگم که دلم آروم بگیره..

می خوام بگم توی تمام اون لحظه ها هم قصدم سر کشی و بد بودن نبود....

هر کاری کردم دلیلش فقط علاقه ی شدیدی بود که تو دلم داشتم و دارم.

اما یادم رفته بود که هیچ چیزی توجیه رفتار ناشایست نمیشه..

ولی باز خوبیش اینه که طرفم تویی و تو بیشتر از هر چیزی از دلم با خبری..

تو نیتمو میدونی و همین آرومم میکنه

راستی..

امشب عجیب تر از همه واسم کاری بود که یاسی کرد

انقدر عجیب اومد سراغ کتابام و از بین اون همه کتاب و دفتر سر رسید سال 83 رو

برداشت و شروع کرد بلند بلند خوندن تمام یاد داشتام و خوند و من بر خلاف همیشه

مانعش نشدم و خیلی جالب بود اتفاقی که افتادبین تمام اون نوشته ها اولین پیامی رو

هم که توی اینترنت گرفته بودم خوند قشنگ بود جملش این بود:

((the times of trruble dont say god i have big problem say : hey problem I HAVE A BIG GOD and never forgot it))

   + ماری ; ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دلتنگی

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را....

یادم باشد که روز و روزگار خوش است ...

همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب

تنها...

تنها دل ما دل نیست ...

    ......   آره  .......لبخند

دیدن این نوشته روی اینه ی اتاقم هر بار آرامش خواستنی رو

بم میده....................

مرسی که هستیلبخند

   + ماری ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تسلیت

 

کویر نشه دلای ما مث بارون شیم بباریم

                                                 دستای احساسمونو تو دستای عشق بذاریم

صدای پای شب داره تو کوچه پرسه میزنه  

                                               آ فتاب باید طلوع کنه خورشید باید نور بباره

 

سحر عزیز تو رفتی و پدرت هنوز هم مردانه و محکم لبخند میزنه

اما لبخندش از هر

ششچیزی تلخ تره چون شیرینی خنده هاش که تو بودی حالا

دیگه بین ما نیستی و باورش

هنوز برای من مثل یک کابوس

میمونه..............................................................

....................................................................

   + ماری ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

عجیب نیست؟؟........

همیشه میرسم به حرف تو.هر بار که دارم کاریو شروع میکنم تا آخرشو برام میگی اما

من گوش نمیکنم فکر میکنم خودم بهتر میفهمم که باید چی کار کنم.

میرم وهیچ اهمیتی نمیدم.

اما ...........................................

اما این...................

این خیلی خوبه خیلی خوبه که هر بار که بر میگردم و سرم و میندازم پایین و حتی

نیمتونم به چشات نگاه کنم سرم و میگیری بالا و با نهایت محبت بهم یه لبخند میزنی و

به همین راحتی آرومم میکنی.

انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده و من هیچ اشتباهی نکردم.......

میدونی میخوام بگم این خیلی خوبه که تو خیلی بیشتر از من میفهمی خیلی خوبه که

بهم حق میدی اشتباه کنم..............

تو هیج وقت نخواستی هیچ چیزیو تلافی کنی.........

هچ وقت بخاطر ندونستنام سرزنشم نکردی...........

 

چون هیچوقت نخواستی بهم بگی که نمیفهمم تو فقط خواستی که بفهمم واسه

همینم انقد تحملم میکنی انقدر حماقتامو نادیده میگیری

انقد بخاطرم صبر میکنی تا یاد بگیرم...........

و همیشه خودت از قبل میدونی که باز بر میگردم پیش خودت و هر بار آغوش گرمتو

صمیمانه تر از قبل به روم باز میکنی

تو.....................

تو تنها کسی هستی که میتونه اذیتم کنه و این کارو نمیکنه

تو انقد خوبی و انقد میفهمی که در برابر هر اشتباههیم همون لحظه ای که خودمم به

اشتباهم پی میبرم وآماده ی هر تنبیهی از طرف تو هستم فقط بهم یه نگاه میکنی و با

یه لبخند گرمت

همه غمامو از یادم میبری

با حضورت همیشه احساس امنیت میکنم

همه اینارو گفتم فقط واسه اینکه بگم.................................

من شرمندم

و واقعا هیچی واسه جبران ندارم

جز اینکه بگم

صمیمانه تر از قبل دوست دارم...............................................

   + ماری ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد